تبليغاتX
royaaa

royaaa

آخر وعاقبت فکر منحرف!!

صبح كه داشتم بطرف دفترم ميرفتم منشی ام ژانت بهم گفت: صبح بخير آقاي رئيس، تولدتون مبارك! از حق نميشه گذاشت، احساس خوبي بهم دست داد از اينكه يكي يادش بود.

تقريباً تا ظهر به كارام مشغول بودم. بعدش ژانت درو زد و اومد تو و گفت: ميدونين، امروز هواي بيرون عاليه؛ از طرف ديگه امروز تولدتون هست، اگر موافق باشين با هم براي ناهار بريم بيرون، فقط من و شما.
خداي من اين يكي از بهترين چيزهائي بوده كه ميتونستم انتظار داشته باشم. باشه بريم. براي ناهار رفتيم و البته نه به جاي هميشگي. براي نهار بلكه باهم رفتيم يه جاي دنج و خيلي اختصاصي. اول از همه دوتا مارتيني سفارش داده و از غذائي عالي در فضائي عالي تر واقعاً لذت برديم.

وقتي داشتيم برمي گشتيم، ژانت رو به من كرده و گفت: ميدونين، امروز روزي عالي هست، فكر نمي كنين كه اصلاً لازم نباشه برگرديم به اداره؟ مگه نه؟ در جواب گفتم: آره، فكر مي كنم همچين هم لازم نباشه. اونم در جواب گفت: پس اگه موافق باشي بد نيست بريم به آپارتمان من.

وقتي وارد آپارتمانش شديم گفتش: ميدوني رئيس، اگه اشكالي نداشته باشه من ميرم تو اتاق خوابم. دلم ميخواد تو يه جاي گرم و نرم يه خورده استراحت كنم.

خواهش مي كنم، در جواب بهش گفتم. اون رفت تو اتاق خوابش و بعداز حدود يه پنج شش دقيقه اي برگشت. با يه كيك بزرگ تولد در دستش در حالي كه پشت سرش همسرم، بچه هام و يه عالمه از دوستام هم پشت سرش بودند كه همه با هم داشتند آواز «تولدت مبارك» رو مي خوندند.
در حاليكه من اونجا... رو اون كاناپه نشسته بودم... لخت مادرزاد
+ نوشته شده در  سه شنبه پنجم مرداد 1389ساعت 23:53  توسط roya  | 

داستـــــان کوتـــــاه

مصاحبه چرچیل

چرچیل (نخست وزیر انگلستان در زمان جنگ جهانی ) روزی سوار تاکسی شد تا خود را به دفتر(بی بی سی) برساند و مصاحبه ای را که از قبل اعلام شده بود انجام بدهد.هنگامی که به جلو ساختمان (بی بی سی ) رسید،از آنجایی که بعد از مصاحبه قرار بود در یک جلسه مهم شرکت کند رو به راننده گفت :

-آقای راننده،لطفا نیم ساعت صبر کنید تا من برگردم.

راننده تاکسی که چرچیل را نشناخته بود گفت:

-متاسفم آقا،من میخواهم به خانه بروم و مصاحبه چرچیل را بشنوم.

نخست وزیر انگلیس از شنیدن این حرف خوشحال و ذوق زده شد و بعد از پرداخت کرایه تاکسی،یک اسکناس ده پوندی نیز به عنوان انعام به راننده داد.راننده تاکسی وقتی دست و دلبازی مسافرش را دید،با خوشحالی گفت:

-گور بابای چرچیل ... اگر بخواهید تا فردا هم اینجا منتظر میمانم ...  

 

دستها

در یک دهکده کوچک نزدیک نورنبرگ آلمان خانواده ای با هشت بچه کوچک و بزرگ زندگی میکردند.پدر این خانواده هر روز ۱۲ تا ۱۴ ساعت کار میکرد .در همان روزها دو فرزند بزرگ خانواده آرزویی بزرگ در سر می پروراندند،به این شکل که (آلبرشت دورر) ۱۹ساله و برادر هیجده ساله اش (آلبرت) هر دو آرزو میکردند که نقاشی چیره دست شوند،آنها که هر دو استعداد نقاشی داشتند ،خیلی خوب میدانستند که پدرشان هرگز نمیتواند آنها را برای ادامه تحصیل در دانشکده هنرهای زیبا به نورنبرگ بفرستد،چرا که پدر به سختی میتوانست شکم فرزندانش را سیر کند.دو برادر مدتها فکر کردند تا اینکه یک روز (آلبرشت) به برادر کوچکش گفت:

-آلبرت من فکری کرده ام،تنها راه حل این است که ابتدا تو به مدت پنج سال در معدن ذغال سنگ که آن سوی رودخانه است کار کنی و هزینه تحصیل مرا بپردازی،سپس وقتی من فارغ التحصیل و نقاش بزرگی شدم،با فروختن تابلوهایم هزینه تحصیل تو را در دانشکده هنرهای زیبا میپردازم،موافقی؟

(آلبرت) با اینکه استعداد شگرفش از بردار بزرگش بیشتر بود ،به احترام برادر بزرگ این طرح را پذیرفت و

(آلبرشت) به دانشگاه رفت و (آلبرت) به معدن.

پس از پنج سال (آلبرشت) که نقاش مشهوری شده بود به زادگاهش برگشت و به برادرش گفت : (برادر حالا نوبت من است که به وعده ام وفا کنم ... )

(آلبرت) اما ،لبخند تلخی زد و انگشتانش را به برادرش نشان داد .(آلبرشت) خبر نداشت که سه سال قبل برادرش انگشتان خود را در ریزش معدن از دست داده،برادر کوچک این راز را سه سال پنهان کرده بود که برادرش آسوده تحصیل کند.

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و نهم تیر 1389ساعت 1:10  توسط roya  | 

داستان ايراني ها در بهشت و جهنم

ميگن يه روز جبرئيل ميره پيش خدا گلايه ميکنه که: آخه خدا، اين چه وضعيه؟ ما يک عده ايرونی توی بهشت داريم که فکر ميکنن اومدن خونه باباشون! به جای ردای سفيد، همه شون لباس های مارک دار و آنچنانی ميخوان! بجای پابرهنه راه رفتن کفش نایک و آديداس درخواست ميکنن. هيچ کدومشون از بالهاشون استفاده نميکنن، ميگن بدون 'بنز' یا 'ب ام و' یا 'تویوتا لکسوز' جائی نميرن! اون بوق و کرنای من هم گم شده... يکی از همين ها دو ماه پيش قرض گرفت و رفت ديگه ازش خبری نشد!

آقا من خسته شدم از بس جلوی دروازه بهشت رو جارو زدم... امروز تميز ميکنم، فردا دوباره پر از پوست تخمه و پسته و هسته هندونه و پوست خربزه است! من حتی ديدم بعضيهاشون کاسبی هم ميکنن و حلقه های تقدس بالای سرشون رو به بقيه ميفروشن. چند تاشون کوپن جعلی بهشت درست کردن و به ساکنين بخت برگشته جهنم ميفروشن. چندتاشون دلالی باز کردن و معاملات املاک شمال بهشت ميکنن. يک سری شون حوری های بهشت را با تهديد آوردن خونه شون و اونارو "سرکار" گذاشتن و شيتيلي ميگيرن. بقيه حوری ها هم مرتب ميگن ما رو از ليست جيره ايرانيها بردار که پدرمونو درآوردن، اونقدر به ما برنج دادن که چاق شديم و از ريخت افتاديم.
اتحاديه غلمان ها امضاء جمع کرده که اعضا نميخوان به ديدن زنان ايرانی برن چون اونقدر آرايش کردن و اسپری مو و ماسک و موس و . . . به سرشون زدن که هاله تقدسشون اتصالی کرده و فيوزش سوخته در ضمن خانمهای ايرونی از غلمانها مهريه و نفقه ميخوان. بعضی از اونها هم رفتن تو کار آرایش بقیه و کاسبی راه انداختن: موهاشون رو هزار و یک رنگ میکنن، تتو میکنن، ناخن میکارن و از این جور قرتی بازیها
هفته پيش هم چند ميليون نفر تو چلوکبابی ايرانيها مسموم شدن و دوباره مردن. چند پزشک ايرونی هم بند کردن به حوری ها که الا و بلا بياييد دماغاتونو عمل کنيم، گونه بکاریم، ساکشن کنیم و از این کلک ها . . .
 
خدا ميگه: ای جبرئيل! ايرانيها هم مثل بقيه، آفریده های من هستند و بهشت به همه انسان ها تعلق داره. اينها هم که گفتی، خيلی بد نیست! برو يک زنگی به شيطون بزن تا بفهمی دردسر واقعی يعنی چی!!!

 
جبرئيل ميره زنگ ميزنه به جناب شيطان... دو سه بار ميره روی پيغام گير تا بالاخره شيطان نفس نفس زنان جواب ميده: جهنم، بخش ايرانيان بفرماييد؟
جبرئيل ميگه: آقا مثل اینکه خيلی سرت شلوغه؟
شيطان آهی ميکشه و ميگه: نگو که دلم خونه... اين ايرونيها اشک منو در آوردن به خدا! ميخوام خودمو بازنشست کنم. شب و روز برام نگذاشتن! تا صورتم رو ميکنم اين طرف، اون طرف يه آتيشی به پا ميکنن!
تا دو ماه پيش که اينجا هر روز چهارشنبه سوری بود و آتيش بازی!... حالا هم که... ای داد!!! آقا نکن! بهت ميگم نکن!!!
جبرئيل جان، من برم .... اينها دارن آتيش جهنم رو خاموش ميکنن که جاش کولر گازی نصب کنن...
يک عده شون بازار سياه مواد سوختی بخصوص بنزين راه انداختن.
چند تا پزشک ايرونی در جهنم بيمارستان سوانح سوختگی باز کردن و براش تبليغ ميکنن و اين شديدا ممنوعه.
چندتاشون دفتر ويزای مهاجرت به بهشت باز کردن و ارواح مردمو خر ميکنن. بليت جعلی يکطرفه بهشت هم ميفروشن.
يک سری شون وکيل شدن و تبليغ ميکنن که ميتونن پيش نکير و منکر برای جهنمی ها تقاضای تجديد نظر بدن.
چند تاشون که روی زمين مهندس بودن ميگن پل صراط ايراد فنی داشته که اونا افتادن تو جهنم. دارن امضا جمع ميکنن که پل بايد پهن تر بشه.
چند هزار تاشون هم هر روز زنگ ميزنن به 118 جهنم و تلفن و آدرس سفارتهای کانادا و آمريکا رو ميپرسن چون ميخوان مهاجرت کنن.
هر روز هزاران ايرونی زنگ ميزنن به اطلاعات و تلفن آتش نشانی و اورژانس جهنم رو ميخوان.
الان مراجعه داشتم ميگفت ما کاغذ نسوز ميخواهيم که روزنامه اپوزيسيون بيرون بديم.
ببخش! من برم، بعدا صحبت ميکنيم... چند تا ايرونی دارن کوپون جعلی کولر گازی و يخچال ميفروشن... برم يه چماقی بچرخونم.
+ نوشته شده در  یکشنبه بیستم تیر 1389ساعت 15:51  توسط roya  | 

روز پدر مبارک...

 

پدرم راه تمام زندگیست ، پدرم دلخوشی همیشگیست

 

 

سلام بچه ها،روز همه ی داداشای گلم مبارک،به یکی دیگه ام خیلی تبریک میگم خیلی دوستون دارم،امیدوارم همیشه موفق و شاد و سلامت باشید،و قدر پدراتونو بدونید...

 

 

 اینم یه مطلب در مورد روز پدر ...

۴ساله که بودم فکر میکردم پدرم هر کاری رو میتونه انجام بده.

۵ساله که بودم فکر میکردم پدرم خیلی چیزهارو میدونه.

۶ساله که بودم فکر میکردم پدرم از همه ی پدرها باهوشتره.

۸ساله که شدم ،گفتم پدرم همه چیز رو هم نمیدونه .

۱۰ساله که شدم با خودم گفتم!اون موقع ها که پدرم بچه بود همه چیز با حالا کاملا فرق داشت.

۱۲ساله که شدم گفتم!خب طبیعیه،پدر هیچی در این مورد نمیدونه ... دیگه پیرتر از اونه که بچگی هاش یادش بیاد.

۱۴ساله که بودم گفتم:زیاد حرفهای پدرمو تحویل نگیرم اون خیلی قدیمیه.

۱۶ساله که شدم دیدم خیلی نصیحت میکنه گفتم باز اون گوش مفتی گیر آورده.

۱۸ساله که شدم.وای خدای من باز گیر داده به رفتار و گفتار  و لباس پوشیدنم همینطوری بیخودی به ادم گیر میده عجب روزگاریه.

۲۱ساله که بودم پناه بر خدا بابا به طرز مایوس کننده ای از رده خارجه.

۲۵ساله که شدم دیدم که باید ازش بپرسم،زیرا پدر چیزهای زیادی درباره این موضوع میدونه زیاد با این قضیه سر و کار داشته.

۳۰ ساله که بودم به خودم گفتم بد نیست از پدر بپرسم نظرش درباره این موضوع چیه هر چی باشه چند تا پیراهن از ما بیشتر پاره کرده و خیلی تجربه داره.

۴۰ ساله که شدم مونده بودم پدر چطوری از پس این همه کار برمیاد؟چقدر عاقله،چقدر تجربه داره.

۵۰ساله که شدم...

حاضر بودم همه چیز رو بدم که پدر برگرده تا من بتونم باهاش درباره همه چیز حرف بزنم!

اما افسوس که قدرشو ندونستم...

خیلی چیزها میشد ازش یاد گرفت!!!

 

ایشاالله که همیشه سایه ی پدراتون بالای سرتون باشه...

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه سوم تیر 1389ساعت 23:41  توسط roya  | 

بازم تفلد ...

هووووووورااااااااااااااااااا امروز تولده دوستمهههههههههه

 

پس سریع بیاید وسط قررررررررر بدیدددددددددددددد

 

پگاااااااه جوووووووووووونم ، دوووووست خووووووبم ،تولدت مباااااااااااااارک

 

میمیرم برات

غلط کردی من بمیرم تو میخای چیکار کنی پس فقط میگم عاشقتم

باید اینجوری کنی اون وقت

 

حالا دست دست دست دست

YahYahYah

 

 

حالا واستون آهنگ میذارم که بیاین وسط

Jazz BassRock n RollJazz Saxophone

حالا یه کم بیشتر

حالا بیاید وسططططططططططط

made by Laie

اینم من  ،اینم مینا

اینم مری و اقاشونو آقامون

اینم پگاه ،البته  پگاهه ۲۱ سال پیش ،آخه الان خرسی شده واسه خودش

پگاه جووووووووووونم For You

 

تــــــولدت مبااااااااااااارک

Birthday Party

 

خب کیکم که خوردید حالا میتونید تشریف ببرید .

 

خیلی دوست دارمممممممم  این همه

bighug

dash

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و چهارم خرداد 1389ساعت 23:42  توسط roya  | 

قصه عشق یک مرد جوان...

من سرم توی کار خودم بود ...


 

بعد یه روز یه نفر رو دیدم ...


 

اون این شکلی بود !


 

ما اوقات خوبی با هم داشتیم ..

 

من یه کادو مثل این بهش دادم...

 

 وقتی اون هدیه من رو پذیرفت ، من اینجوری شدم!

 

ما تقریبا همه شب ها ، با هم گفت و گو می کردیم ...

 

و این وضع من توی اداره بود ...


 

وقتی همکارام من و دوستم رو دیدند، اینجوری نگاه می کردند ...

 

و من اینجوری بهشون جواب می دادم ...

 

اما روز والنتاین ، اون یک گل رز مثل این داد به یه نفر دیگه...

 

 

و من اینجوری بودم  ...

 

بعدش اینجوری شدم ...


 

احساس من اینجوری بود ...

 

بعد اینجوری شدم ...

 

بله... آخرش به این حال و روز افتادم ...

 

پدر عاشقی بسوزه !


 

اینو یه جا دیدم خیلی به نظرم قشنگ بود،گفتم بذارم شمام ببینید




+ نوشته شده در  سه شنبه هجدهم خرداد 1389ساعت 17:54  توسط roya  | 

دلت را بتکان...

دلت را بتکان، غصه هایت که ریخت، تو هم همه را فراموش کن.......

دلت را بتکان،اشتباهایت تالاپی می افتد زمین،بذار همان جا بماند ، فقط از لابه لای اشتباهایت یک تجربه را بیرون بکش...قاب کن و بزن به دیوار دلت......

دلت را محکم تر اگر بتکانی،تمام کینه هایت هم می ریزد....

و تمام آن غم های بزرگ...

و همه حسرت ها و آرزوهایت.....

محکم تر از قبل بتکان تا این بار همه آن عشقهای بچه گربه ای! هم بیفتد.....

حالا آرام تر، آرام تر بتکان تا خاطره هایت نیفتد......تلخ یا شیرین چه تفاوت می کند؟!

خاطره،خاطره ست باید باشد باید بماند....

کافی ست؟!!

نه هنوز دلت خاک دارد...یک تکان دیگر بس است..

تکاندی؟؟!!

دلت را ببین! چقدر تمیز شد. دلت سبک شد!

حالا این دل جای* او* ست ...دعوتش کن ، این دل مال* او* ست

... همه چیز ریخت از دلت همه چیز افتاد ... و حالا...

وحالا تو ماندی و یک دل، یک دل و یک قاب تجربه،مشتی خاطره و یک* او*...

+ نوشته شده در  سه شنبه چهارم خرداد 1389ساعت 19:22  توسط roya  | 

زندگی...

    پرسیدم:خدایا چطور می توان بهتر زندگی کرد؟

     خدا جواب داد: گذشته ات را بدون هیچ تأسفی بپذیر،

     با اعتماد زمان حال را بگذران و بدون ترس برای آینده آماده شو.

ایمان را نگهدار و ترس را به گوشه ای انداز .

   شک هایت را باور نکن و هیچگاه به باورهایت شک نکن.

    زندگی شگفت انگیز است فقط اگربدانی که چطور زندگی کنی

 

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و هفتم اردیبهشت 1389ساعت 16:35  توسط roya  | 

لطفا قبل از وارد شدن قر بدهید اخه تفلدههههههههههههههه

دااااااااداااااااااااااااااااااااااش

 

بهروووووووووووووووووووز

 

توووووووووووووووووووولدت

 

مباااااااااااااااااااااااااااارک

 

 عووووووووووضی

 

 

جوووووووووووووووووووووووون

 

دست دست دست دست

قــــــــــــــــر قــــــــــــــــــــر قـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــر

ای بابا حواسم نبود آهنگ نذاشتم

Jazz BassRock n RollJazz Saxophone

اینم آهنگ

هوووووووووورااااااااااااااااااااااااااااااااااا

تولــــــــدت مبــــــــــــــــــارکFlower

Birthday Party  

اینم کیـک

کوفت  کنید

داداش بهروز خلاصه تولدت یه عالمه مبارک

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و یکم اردیبهشت 1389ساعت 0:20  توسط roya  | 

گرانترین غذاهای جهان

سبک زندگی افراد پولدار و مشهور همیشه برای مردم جالب توجه بوده است. اما آیا با گران ترین مواد غذایی جهان که این افراد نوش جان می کنند آشنایی دارید؟

1. زعفران یکی از گران ترین اقلام غذایی جهان است. برای تهیه نیم کیلو زعفران باید از 50 تا 70 هزار گل زعفران استفاده کرد، یعنی حدوداً یک زمین فوتبال گل! قیمت خرده فروشی زعفران در جهان بسته به نوع از 1100 تا 11000 دلار به ازاء هر کیلوگرم متغیر است. زعفران در ایران هم قیمت بالایی دارد.قیمت هر کیلو زعفران از دو میلیون تومان تجاوز می کند.

 

 

2. گران ترین خاویار جهان نوع سیاه نیست، بلکه خاویار الماس ایرانی است! خاویار بلوگا از ماهی های صد ساله گرفته می شود و ترکیبات و ماهیت آن عملاً 120 میلیون سال است که تغییری نداشته است. برای خرید این خاویار اشرافی باید 5000 دلار یا بیشتر برای هر کیلو پرداخت کنید.

 

 

3. گران ترین قارچ دنیا ترافل سفید است. این قارچ که در اصل متعلق به مناطق شمالی ایتالیاست به 12 سانتی متر قطر و نیم کیلو وزن می رسد. قیمت ترافل سفید به 4500 دلار به ازاء هر کیلوگرم می رسد.

 

4. گران ترین سیب زمینی جهان “لا بانت” فرانسوی است. هر سال فقط 100 تن از این سیب زمینی در یکی از جزایر فرانسه برداشت می شود. برای کشت این سیب زمینی فقط از کودی مخصوص که از خزه دریایی تهیه شده استفاده می شود. قیمت هر کیلوگرم این سیب زمینی به 1000 دلار می رسد.(چه کاریه بابا بیا ایران سه کیلو ۱۰۰۰)

 

 

5. گران ترین گوشت جهان از گاوهای نژاد واگیو گرفته می شود. برای تغذیه این گاوهای ژاپنی از بهترین علف ها استفاده می شود. یک تکه فیله دویست گرمی بیش از 100 دلار قیمت دارد.

 

 

6. گران ترین ساندویچ جهان در کلوب اسن یا اسن پرمیوم کلوب سرو می شود. این ساندویچ سه طبقه از بهترین گوشت مرغ، ژامبون، تخم بلدرچین و ترافل سفید تهیه می شود. قیمت هر عدد این ساندویچ 200 دلار است.(فلافل خودمون مگه چیش از این کمتره؟هان؟؟؟دونه ای ۲۰۰ تومن خیلیم خوبه)

 

 

7. گران ترین پیتزای جهان در ایتالیا به قیمت 8300 یورو فروخته می شود. در آن از خاویار و لابستر استفاده شده و قطر پیتزا 20 سانتی متر است.

 

 

8. گران ترین املت جهان در رستوران لو پارکر مریدین شهر نیویورک سرو می شود. این املت 1000 دلاری از 10 اونس خاویار سورگا، یک لابستر کامل و شش تخم مرغ تشکیل شده است. (اقا من اومدم خونتون مهمونی تو رو خدا خجالتم ندید هی صد جور غذای مختلف درست کنید من به همین املت راضیم،به جون شما راست میگم )

 

 

9. گران ترین دسر جهان که در رستوران سرندیپیتی 3 مانهتن سرو می شود 1000 دلار قیمت دارد. پنج اسکوب بستنی وانیلی، وانیل ماداگاسکار، آمدی پروسلینا (یکی از گران ترین شکلات های جهان) و طلا، بله طلای خوراکی در آن وجود دارد.

 

10. گران ترین و خوشمزه ترین شکلات جهان شوکوپولیه نام دارد. 2600 دلار باید برای هر نیم کیلوی آن پرداخت کنید.

 

11. بهترین و گران ترین قهوه جهان کوپی لواک نام دارد. این قهوه در جزیره سوماترا (اندونزی) تهیه می شود و نرخ تولید سالیانه آن تنها 500 دانه قهوه است. قیمت هر نیم کیلوی آن از 300 دلار تجاوز می کند.

 

12. گران ترین چای حال حاضر دنیا یک نوع چای بسیار نادر چینی به نام تیگوانین است که هر کیلوگرم آن 3000 دلار به فروش می رسد (یعنی حدود 15 دلار برای هر فنجان). (مگه چائیهای خودمون چشه؟؟؟؟،همینارو کوفت کنید اوه ببخشید بنوشید دیگه)

 

13. گران ترین چای کیسه ای جهان توسط شرکت پی جی تهیه می شود. این شرکت برای بزرگداشت 75 امین سال تاسیس خود یک کیسه چای را با 280 الماس تزیین کرد. در نتیجه قیمت یک فنجان این چای از 7500 پوند انگلیس فراتر می رود.(من که کلا از الماس بدم میاداه اه اه)

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه پانزدهم اردیبهشت 1389ساعت 0:44  توسط roya  |